تبليغاتX
مثنوي فقه

مثنوي فقه

مثنوي بايدها و نبايدهاي نظام آموزشي حوزه و ديگر اشعارم ...

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مثنوي كامل فقه

 

***

محصول زندگي

 

با خدا آغاز كن او اكبر است

كار بي نام حقيقت ابتر است

 

اينجهان امواج و حق درياي آن

از شعف جان مي دهم در پاي آن

 

موج هستم ، موج هستي ، موج هست

اََينَما كُنتُم ، هُوَ با ما نشست

 

از رگ گردن به ما نزديكتر

نكته ها اينجا ز مو باريكتر

 

نكته توحيد را درياب ، هان !

بي هراس از گفتههاي اين و آن

 

اصل توحيد از خدا آمد مرا

بعد از آن معصوم دارد ماجرا

 

چونكه با معيار معصوم آمدم

بي كم و افزون و معلوم آمدم

 

پس خطا بر من مگير اي با شرف

تا رَسَم در وقت ، بر اوج هدف

 

گر كه او مس مس كنان در راه شد

يا كه بي معيار و بي آگاه شد

 

تا قيامت هم به حق واصل نشد

بهره اش از اين جهان حاصل نشد

 

حاصل دنيا تو مي داني كه چيست؟

يك سخن ، توحيد ، غيرش رفتني است

 

توشه توحيد محصول من است

مابقي دكان و كشكول من است

 

گرچه موسايي ، ز من خرده مگير

چوپان از دست موسي شد اسير

 

ليك ذات حق به موسي خرده كرد

كه چه كاره هستي ؟ اي اهل نبرد!

 

راحتش بگذار ، محبوب من است

هر بيان در وصف ، مطلوب من است

 

چون به غير از من سخن موجود نيست

ظاهر است و باطن و كمبود نيست

 

بهر اين معنا بگويم يك كلام

اول است و آخر است او ، والسلام

 

فقه اكبر را خــــــــدا ! آزاد كن

قلب ما را زيـن جهت آبــــاد كن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:52  توسط محمدایوب کاظمی  | 

آخرين نسخه

 

دين ما گل كرده ي دين  خداسـت        

     دين هاي قبل از آن هم مـقتداسـت

 

ليك هـمـچون رتـبه هاي مـدرسـه                  

رتـبه ي  يك ، رتبه ي دو ، بعد ، سه

 

هرچه پيغمبر( ص) به وحي آورده است 

     سبـقت ازهرگفتِ ديگربـرده است

 

بهتريـن ديـنِ جهان پيش من است

زين جهت هم صفر تشويش من است

 

مكتب اســلام با ديــد غــــديــر

بهترين ديـــن است با تاكيــد سير

 

هر چه پيغمبر (ص) به وحي آورده است

سبـقت از هر گفت ديگر برده است

 

گفت مـوسي مـاشيـَـح بعدم قبول

گفت عيـسي فـارقليــطا بي فضول

 

فـارقليـط يعني محــــمد(ص)  آمده

پيــك خوشبختي به عـالم  در زده

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط محمدایوب کاظمی  | 

آخرين ابلاغ

 

وحي آمد رهبرِ  دلها  علي (ع)

با كنايت گفت ‏« اِنَّما وَلي»

 

اي رسول ! ابلاغ كن حكم قضا

اين كه شد ميزانِ دلها مرتضي

 

با توكّل  گو  كه  حق با مرتضاست

ضد ِ  او ضد ّ ِ   تمامِ  انبياست

 

دين را  امروز كامل كرده ام

بر علي(ع) حق را حمايل كرده ام

 

گر نسازي حرف حق  را  برملا

زحمت ِ  تو مي شود  باد  هوا

 

چونكه حكم از مسند والا گرفت

دست ِ خطّ ناب را  بالا گرفت

 

گفت : پيغمبر علي جانِ  من است

نصّ ِ  حق و رمز پيمان من است

 

هر كه با من بسته او پيمان دين

اين علي(ع)  بَعد َم  اميرالمؤمنين

 

اين علي (ع) ميزان  مهر و دشمني

با  علي(ع) باشي  اگر  تو  با مني

 

ليك چون  شد بعد از آن اي دوستان؟

خار شد ميدان دار  بوستان

 

دقّ ِ  دلها و صفات جاهلي

صحنه را  بگرفت  از مولاعلي(ع)

 

رتبه آخـــــر غــديـــر ديـن من

گــشته كـــامــل پـايه آييــن من

 

چون كه كامل گشت بي نقص است ونوك

مانده تنـها  بهر ما سيــر و سلــوك

 

هر كه آمد بــي كلك در اين مسير

خط دين فهـميد از روز غـــديــر

 

تا ابـــد ايمـــان او  شد استـــوار

هــر چه مي خواهد دل تنگت بيار

 

رمــــز را من يافتــــم روز  غدير

گر سعـادت را بخواهي خــط بگير

 

من غــديـــري گشتم و حق باورم

بهترين انسان علــي (ع) شد رهبرم

 

آخرين دين گشته نازل در غــدير

مي زند جنـت به صحراي كــويـر

 

ادعـايم سست و  بــي بنياد نـيـست

بهر دل خوش كردن افــراد نيست

 

مكتب ظهر غـــديــــر پايــــدار

تا قيـــــامت نــاب نــاب و برقرار

 

مكتبي كه از غـــديـــر آمد پديد

يك خطا هرگـز كسي در آن نديد

 

گر فقط يك خبط در آن ديده شد

حجــــتم نـابود شد ، بر چيده شد

 

ليك اين مكتب ندارد يــك خـطا

هــر كه  ديــده گــو بيارد بهر ما

 

حرف ديــــگر نيز گويم از غــدير

حـــرف دارد از پيازش تــا به سير

 

حكم كــامل بهر هـر چيزي نوشت

از چگونه خوردنش تــــا سرنوشت

 

گر كه جايي خالي  از دستــور بود

مـي توان گفتن كه حرفي زور بود

 

ليك يك جا خالي از دستـور نيست

حرف محكم گفته ام  من زور نيست

 

اين چنين مكتب چرا كتـمان شود؟

اين بشر از آن چـرا حـرمان شود ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فلته

 

رسم شد خطّ  بَدَل در جامعه

جاذبه خارج  شد آمد دافعه

 

يك سفر كن ، رحلت پيغمبر است

قلبها محزون و بي بال و پر است

 

عده اي در فكر ميز و كرسي اند

نمره شان سه بود و خواهان سي اند

 

جامعه مدهوش هجران رسول

آن دو در فكر حطامات فضول

 

نقشه اي كردند و بلوا ساختند

دين را با فلته رسوا ساختند

 

آن يكي گفتا امير از ما شود

ديگري گفتا كه نه ! دوتا شود

 

در نمايش اختلاف ايجاد شد

تا كه فلته كرد و استبداد شد

 

چون بهانه جور شد ، او فلته كرد

در به روي واقعيت تخته كرد

 

از مسيرش راه را كج كرده است

با خدا و دين حق لج كرده است

 

الامان از اين مصيبت الامان

جان فدايت اي امير مومنان(ع)

 

خاك بر فرق من اي انسانها !

حرف پيغمبر چسان شد زير پا ؟

 

تا ابد گر خون ببارم بي شكيب

جاي دارد ، خدعه ، نيرنگ و فريب

 

دردها بر دل فشار آورده است

فلته اش از دين دمار آورده است

 

يك نفر سنگي درون چاه كرد

صد نفر عاقل ز ره بيراه كرد

 

فلته را گر مردمان آموختند

ريشه هاي فلتگان ها را سوختند

 

گر بداند فلته بوده اين طريق

مي شود همراه با ما آن غريق

 

با كسي دعوا ندارم اي عزيز !

فلته ها  را فلته را بيرون بريز

 

خود بيا بنشين و استنتاج كن

فلته را از دين خود اخراج كن

 

فلته ريزد دين را روي زمين

پس مده افسار دينت را به اين

 

يك سخن گويم ز من دلخور نشو !

در پي ضد رسول حق مرو

 

زير پا كردند فرمان رسول !

مي شود آن كس به نزد من قبول ؟

 

حرف پيغمبر قبول است يا كه اين ؟

حرف ما اين است ، جان من ! همين !

 

پس بيا و از غدير آغاز كن

با نگاه ديگري پرواز كن

 

حجتم را گفتم و رفتم عزيز !

فكر كن در حال خود ، با خود ستيز

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:50  توسط محمدایوب کاظمی  | 

رأي من

 

رأي من ! اي رأي من ! اي رأي من !

در كجا نابود گشته سعي من ؟

 

بيم دارم فلته گردد رأي ما

طيف خناسان ببلعد سعي ما

 

هر كه نامحبوب شد رأي آفريد

با خشونت رأيها را پروريد

 

رأي من دزديده شد ، كو سارقين ؟

ناكثين و قاسطين و مارقين

 

حاكمان كوچك و كم ظرفيت

گردد او رجاله بي شخصيت

 

آن كه شخصيت ندارد جاني است

خون انسان نزد او مجاني است

 

حاكم كوچك بزرگان را نخواست

كوچكان را بي هويتها سزاست

 

تا كند جلوه ميان كوچكان

مي دهد بر باد ميراث گران

 

چاپلوسان نزد او نزديكتر

فهم و دركش هم ز مو باريكتر

 

هر كه نقصش گفت با او دشمن است

در دلش جاي خدا ، حرف من است

 

رأي را از من گرفت و پوچ كرد

عقل من از اين مصيبت كوچ كرد

 

رأي ما را با كلك پنچر كند

پشت ملك و ملتش خنجر زند

 

انتخاباتي اگر برپا نمود

از دخالت كار خود رسوا نمود

 

انتخاباتش نمايش وار شد

ملت از اين هرزگي بيزار شد

 

اعتماد مردمان تضعيف شد

قلب دشمن زين جهت تلطيف شد

 

آن كه رأي مردمان را پوچ كرد

خائن است و چشم دين را لوچ كرد

 

مؤمنان ! اين دين را ياري كنيد

با شجاعت رأي حق جاري كنيد

 

آن كه ملت را حقير و خوار كرد

خائن است و كار استكبار كرد

 

رأي ملت را اگر كردي تو كود

دين و دولت را نشاندي در ركود

 

مؤمنان را سخره كردي ، واي من !

در دل دين حفره كردي ، واي من !

 

مؤمنان ! رأي شما ، رأي خداست

آنكه باطل كرد رأيت اشقياست

 

گر ، به رأي كم شدي مأمور من

مي فشاري هر زمان حنجور من

 

چونكه تو جايي نداري پيش من

مي شوي تو مايه تشويش من

 

كوچكان از حاكميت دور كن

صحنه را پر از نشاط و شوركن

 

كوچكي بر من اگر آقا شود

در دلم از چِندشش غوغا شود

 

گر رئيسم چاله ميداني شود

بر سر من آنچه مي داني رود

 

رأي كم ، آن هم به خدعه جور كرد

چشم ملك و دين ما را كور كرد

 

وامصيبت گو ، ز پشتيبان او

اين مليجك ، دشنه سلطان او

 

غمگساران زانوي غم در بغل

مثل مادر مرده ها ، بي هوش و شل !

 

شد شجاعت ريشه كن آيا مگر؟

تا كه فريادي كني بر فرق شر؟

 

از چه مي ترسي تو بر دنياي خود؟

تا جهنم مي روي با پاي خود؟

 

بر عليه دين شكن ، فرياد كن

مؤمنان را با خروشت شاد كن

 

صحنه گردانان چو ضد دين شدند

از مقام حاكميت هم ردند

 

وقت تنگ است و سخن بسيار بود

دوستان ! اوضاع ناهنجار بود!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:49  توسط محمدایوب کاظمی  | 

چرا غدير

با غدير خم بيا همـــــــراه شـــو

چشم خود را بـــاز كن آگــاه شو

 

يك خـطا ديدي اگر بـر گـرد زود

ليك تا اكنـــون يك مشكل نبــود

 

چهارده قرن است اين سان بوده است

رو بــه روي چشم انسان بوده است

 

با تمـــام وزنـها سنجيــــده است

هيـچ چشمي يك خطا ناديده است

 

درعوض در ديگران هــم كن نگاه

تــا بيابـــي نكتــــه تضييـــع راه

 

 

من غديري گشتم و حق باورم

بهترين انسان علي (ع) شد رهبرم

 

مكتبي كه از غدير آمد پديد

يك خطا هرگز كسي در آن نديد

 

 

گرفقط يك خبط درآن ديده شد

حجتم نابود شد ، بر چيده شد

 

ليك اين مكتب ندارد يك خطا

هركه ديده گو بيارد بهر ما

 

حرف ديگر نيز گويم از غدير

حرف دارد از پيازش تا به سير

 

حكم كامل بهرهر چيزي نوشت

از چگونه خوردنش تا سرنوشت

 

گر كه جايي خالي از دستور بود

مي توان گفتن كه حرفي زور بود

 

ليك يك جا خالي ازدستور نيست

حرف محكم گفته ام  من زور نيست