تبليغاتX
مثنوي فقه

مثنوي فقه

مثنوي بايدها و نبايدهاي نظام آموزشي حوزه و ديگر اشعارم ...

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مثنوي كامل فقه

 

محصول زندگي

 

با خدا آغاز كن او اكبر است

كار بي نام حقيقت ابتر است

 

اين جهان امواج و حق درياي آن

از شعف جان مي دهم در پاي آن

 

موج هستم ، موج هستي ، موج هست

اََينَما كُنتُم ، هُوَ با ما نشست

 

از رگ گردن به ما نزديكتر

نكته ها اينجا ز مو باريكتر

 

نكته توحيد را درياب ، هان !

بي هراس از گفته هاي اين و آن

 

اصل توحيد از خدا آمد مرا

بعد از آن معصوم دارد ماجرا

 

چونكه با معيار معصوم آمدم

بي كم و افزون و معلوم آمدم

 

پس خطا بر من مگير اي با شرف

تا رَسَم در وقت ، بر اوج هدف

 

گر كه او مس مس كنان در راه شد

يا كه بي معيار و بي آگاه شد

 

تا قيامت هم به حق واصل نشد

بهره اش از اين جهان حاصل نشد

 

حاصل دنيا تو مي داني كه چيست؟

يك سخن ، توحيد ، غيرش رفتني است

 

توشه توحيد محصول من است

مابقي دكان و كشكول من است

 

گرچه موسايي ، ز من خرده مگير

چوپان از دست موسي شد اسير

 

ليك ذات حق به موسي خرده كرد

كه چه كاره هستي ؟ اي اهل نبرد!

 

راحتش بگذار ، محبوب من است

هر بيان در وصف ، مطلوب من است

 

چون به غير از من سخن موجود نيست

ظاهر است و باطن و كمبود نيست

 

بهر اين معنا بگويم يك كلام

اول است و آخر است او ، والسلام

 

فقه اكبر را خــــــــدا ! آزاد كن

قلب ما را زيـن جهت آبــــاد كن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:52  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

آخرين ابلاغ

 

وحي آمد رهبرِ  دلها  علي (ع)

با كنايت گفت ‏« اِنَّما وَلي…»

 

اي رسول ! ابلاغ كن حكم قضا

اين كه شد ميزانِ دلها مرتضي

 

با توكّل  گو  كه  حق با مرتضاست

ضد ِ  او ضد ّ ِ   تمامِ  انبياست

 

دين را  امروز كامل كرده ام

بر علي(ع) حق را حمايل كرده ام

 

گر نسازي حرف حق  را  برملا

زحمت ِ  تو مي شود  باد  هوا

 

چونكه حكم از مسند والا گرفت

دست ِ خطّ ناب را  بالا گرفت

 

گفت : پيغمبر علي جانِ  من است

نصّ ِ  حق و رمز پيمان من است

 

هر كه با من بسته او پيمان دين

اين علي(ع)  بَعد َم  اميرالمؤمنين

 

اين علي (ع) ميزان  مهر و دشمني

با  علي(ع) باشي  اگر  تو  با مني

 

ليك چون  شد بعد از آن اي دوستان؟

خار شد ميدان دار  بوستان

 

دقّ ِ  دلها و صفات جاهلي

صحنه را  بگرفت  از مولاعلي(ع)

 

رتبه آخـــــر غــديـــر ديـن من

گــشته كـــامــل پـايه آييــن من

 

چون كه كامل گشت بي نقص است ونوك

مانده تنـها  بهر ما سيــر و سلــوك

 

هر كه آمد بــي كلك در اين مسير

خط دين فهـميد از روز غـــديــر

 

تا ابـــد ايمـــان او  شد استـــوار

هــر چه مي خواهد دل تنگت بيار

 

رمــــز را من يافتــــم روز  غدير

گر سعـادت را بخواهي خــط بگير

 

من غــديـــري گشتم و حق باورم

بهترين انسان علــي (ع) شد رهبرم

 

آخرين دين گشته نازل در غــدير

مي زند جنـت به صحراي كــويـر

 

ادعـايم سست و  بــي بنياد نـيـست

بهر دل خوش كردن افــراد نيست

 

مكتب ظهر غـــديــــر پايــــدار

تا قيـــــامت نــاب نــاب و برقرار

 

مكتبي كه از غـــديـــر آمد پديد

يك خطا هرگـز كسي در آن نديد

 

گر فقط يك خبط در آن ديده شد

حجــــتم نـابود شد ، بر چيده شد

 

ليك اين مكتب ندارد يــك خـطا

هــر كه  ديــده گــو بيارد بهر ما

 

حرف ديــــگر نيز گويم از غــدير

حـــرف دارد از پيازش تــا به سير

 

حكم كــامل بهر هـر چيزي نوشت

از چگونه خوردنش تــــا سرنوشت

 

گر كه جايي خالي  از دستــور بود

مـي توان گفتن كه حرفي زور بود

 

ليك يك جا خالي از دستـور نيست

حرف محكم گفته ام  من زور نيست

 

اين چنين مكتب چرا كتـمان شود؟

اين بشر از آن چـرا حـرمان شود ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

 

آخرين نسخه

 

            دين ما گل كرده ي دين  خداسـت        

     دين هاي قبل از آن هم مـقتداسـت

 

                      ليك هـمـچون رتـبه هاي مـدرسـه                  

رتـبه ي  يك ، رتبه ي دو ، بعد ، سه

 

هرچه پيغمبر( ص) به وحي آورده است 

     سبـقت ازهرگفتِ ديگربـرده است

 

بهتريـن ديـنِ جهان پيش من است

زين جهت هم صفر تشويش من است

 

مكتب اســلام با ديــد غــــديــر

بهترين ديـــن است با تاكيــد سير

 

هر چه پيغمبر (ص) به وحي آورده است

سبـقت از هر گفت ديگر برده است

 

گفت مـوسي مـاشيـَـح بعدم قبول

گفت عيـسي فـارقليــطا بي فضول

 

فـارقليـط يعني محــــمد(ص)  آمده

پيــك خوشبختي به عـالم  در زده

 

خط دین را تا محمد ص رسم کرد

فاصله بین خودی و خصم کرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

فلته

 

رسم شد خطّ  بَدَل در جامعه

جاذبه خارج  شد آمد دافعه

 

يك سفر كن ، رحلت پيغمبر است

قلبها محزون و بي بال و پر است

 

عده اي در فكر ميز و كرسي اند

نمره شان سه بود و خواهان سي اند

 

جامعه مدهوش هجران رسول

آن دو در فكر حطامات فضول

 

نقشه اي كردند و بلوا ساختند

دين را با فلته رسوا ساختند

 

آن يكي گفتا امير از ما شود

ديگري گفتا كه نه ! دوتا شود

 

در نمايش اختلاف ايجاد شد

تا كه فلته كرد و استبداد شد

 

چون بهانه جور شد ، او فلته كرد

در به روي واقعيت تخته كرد

 

از مسيرش راه را كج كرده است

با خدا و دين حق لج كرده است

 

الامان از اين مصيبت الامان

جان فدايت اي امير مومنان(ع)

 

خاك بر فرق من اي انسانها !

حرف پيغمبر چسان شد زير پا ؟

 

تا ابد گر خون ببارم بي شكيب

جاي دارد ، خدعه ، نيرنگ و فريب

 

دردها بر دل فشار آورده است

فلته اش از دين دمار آورده است

 

يك نفر سنگي درون چاه كرد

صد نفر عاقل ز ره بيراه كرد

 

فلته را گر مردمان آموختند

ريشه هاي فلتگان ها را سوختند

 

گر بداند فلته بوده اين طريق

مي شود همراه با ما آن غريق

 

با كسي دعوا ندارم اي عزيز !

فلته ها  را فلته را بيرون بريز

 

خود بيا بنشين و استنتاج كن

فلته را از دين خود اخراج كن

 

فلته ريزد دين را روي زمين

پس مده افسار دينت را به اين

 

يك سخن گويم ز من دلخور نشو !

در پي ضد رسول حق مرو

 

زير پا كردند فرمان رسول !

مي شود آن كس به نزد من قبول ؟

 

حرف پيغمبر قبول است يا كه اين ؟

حرف ما اين است ، جان من ! همين !

 

پس بيا و از غدير آغاز كن

با نگاه ديگري پرواز كن

 

حجتم را گفتم و رفتم عزيز !

فكر كن در حال خود ، با خود ستيز

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:50  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

چرا غدير؟

 

با غدير خم بيا همـــــــراه شـــو

چشم خود را بـــاز كن آگــاه شو

 

يك خـطا ديدي اگر بـر گـرد زود

ليك تا اكنـــون يك مشكل نبــود

 

چهارده قرن است اين سان بوده است

رو بــه روي چشم انسان بوده است

 

با تمـــام وزنـها سنجيــــده است

هيـچ چشمي يك خطا ناديده است

 

درعوض در ديگران هــم كن نگاه

تــا بيابـــي نكتــــه تضييـــع راه

 

 

من غديري گشتم و حق باورم

بهترين انسان علي (ع) شد رهبرم

 

مكتبي كه از غدير آمد پديد

يك خطا هرگز كسي در آن نديد

 

 

گرفقط يك خبط درآن ديده شد

حجتم نابود شد ، بر چيده شد

 

ليك اين مكتب ندارد يك خطا

هركه ديده گو بيارد بهر ما

 

حرف ديگر نيز گويم از غدير

حرف دارد از پيازش تا به سير

 

حكم كامل بهرهر چيزي نوشت

از چگونه خوردنش تا سرنوشت

 

گر كه جايي خالي از دستور بود

مي توان گفتن كه حرفي زور بود

 

ليك يك جا خالي ازدستور نيست

حرف محكم گفته ام  من زور نيست

 

اين چنين مكتب چرا كتمان شود؟

اين بشر از آن چرا حرمان شود ؟

 

فرق اين دين با بقيه چيست ؟ هان؟

بي خطا ، بي نقص بودن در جهان

 

هم امام و هم كلامش بي خطاست

هيچ چشمي يك خطا ناديده است

 

در عوض در ديگران هم كن نگاه

تا بيابي نكته تضييع راه

 

حرف پيغمبر (ص) كه گردد زير پا

بدتر از  اين هم شود ، آيا  خطا ؟

 

دم  فرو بندم كه حرفم وافي است

عاقلان را يك اشارت  كافي است

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:49  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

رأي من

 

رأي من ! اي رأي من ! اي رأي من !

در كجا نابود گشته سعي من ؟

 

بيم دارم فلته گردد رأي ما

طيف خناسان ببلعد سعي ما

 

هر كه نامحبوب شد رأي آفريد

با خشونت رأيها را پروريد

 

رأي من دزديده شد ، كو سارقين ؟

ناكثين و قاسطين و مارقين

 

حاكمان كوچك و كم ظرفيت

گردد او رجاله بي شخصيت

 

آن كه شخصيت ندارد جاني است

خون انسان نزد او مجاني است

 

حاكم كوچك بزرگان را نخواست

كوچكان را بي هويتها سزاست

 

تا كند جلوه ميان كوچكان

مي دهد بر باد ميراث گران

 

چاپلوسان نزد او نزديكتر

فهم و دركش هم ز مو باريكتر

 

هر كه نقصش گفت با او دشمن است

در دلش جاي خدا ، حرف من است

 

رأي را از من گرفت و پوچ كرد

عقل من از اين مصيبت كوچ كرد

 

رأي ما را با كلك پنچر كند

پشت ملك و ملتش خنجر زند

 

انتخاباتي اگر برپا نمود

از دخالت كار خود رسوا نمود

 

انتخاباتش نمايش وار شد

ملت از اين هرزگي بيزار شد

 

اعتماد مردمان تضعيف شد

قلب دشمن زين جهت تلطيف شد

 

آن كه رأي مردمان را پوچ كرد

خائن است و چشم دين را لوچ كرد

 

مؤمنان ! اين دين را ياري كنيد

با شجاعت رأي حق جاري كنيد

 

آن كه ملت را حقير و خوار كرد

خائن است و كار استكبار كرد

 

رأي ملت را اگر كردي تو كود

دين و دولت را نشاندي در ركود

 

مؤمنان را سخره كردي ، واي من !

در دل دين حفره كردي ، واي من !

 

مؤمنان ! رأي شما ، رأي خداست

آنكه باطل كرد رأيت اشقياست

 

گر ، به رأي كم شدي مأمور من

مي فشاري هر زمان حنجور من

 

چونكه تو جايي نداري پيش من

مي شوي تو مايه تشويش من

 

كوچكان از حاكميت دور كن

صحنه را پر از نشاط و شوركن

 

كوچكي بر من اگر آقا شود

در دلم از چِندشش غوغا شود

 

گر رئيسم چاله ميداني شود

بر سر من آنچه مي داني رود

 

رأي كم ، آن هم به خدعه جور كرد

چشم ملك و دين ما را كور كرد

 

وامصيبت گو ، ز پشتيبان او

اين مليجك ، دشنه سلطان او

 

غمگساران زانوي غم در بغل

مثل مادر مرده ها ، بي هوش و شل !

 

شد شجاعت ريشه كن آيا مگر؟

تا كه فريادي كني بر فرق شر؟

 

از چه مي ترسي تو بر دنياي خود؟

تا جهنم مي روي با پاي خود؟

 

بر عليه دين شكن ، فرياد كن

مؤمنان را با خروشت شاد كن

 

صحنه گردانان چو ضد دين شدند

از مقام حاكميت هم ردند

 

وقت تنگ است و سخن بسيار بود

دوستان ! اوضاع ناهنجار بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:49  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

چرا غيبت؟

 

رهبر اصلي خدا تعيين كند

تاكلامش بي خطا تبيين كند

 

رهبرانِ  بعد از او هم گفته شد

يك به يك تشويشها هم رُفته شد

 

يك به يك كردند بهردين قيام

تا كه غيبت كرد در آخر امام(عج)

 

راز غيبت را تو  مي داني كه چيست؟

راز و  رمزش يك پيام گفتني است

 

چون كه فرزندي رسد وقت بلوغ

آن پدر كمتر كند بر او فروغ

 

پاي خود را مي كشد در گوشه اي

تا پسر ، خود ، باز گيرد توشه اي

 

چون بشر آموخت معيار و طريق

آفتاب دين هم شد زير ميغ

 

چونكه فهم الناس بالا رفته است

رهبر معصوم غايب گشته است

 

بعد از آن با پاي خود بايد رود

تا كه سنجش بهر ما معنا شود

 

رتبه ي بالاتري آغاز شد

در فضاي ديگري پرواز شد

 

در همه معيار حق آيد بكار

تا شود اعمال ما طبق عيار

 

هركه نشناسد امام اصلي اش

مرده همچون دينهاي قبلي اش

 

دين قبلي باطل است در اين زمان

دين ، فقط نزد خدا اسلام دان

 

آن امامي كه پيمبر نام برد

ني كسي كه فلته كرد و خام خورد

 

مردمان گر چون ابوذر مي شدند

بي نياز از هست رهبر مي شدند

 

آن زمان كز عيب ، عاري شد بشر

باز آيد نقطه ي عطفي دگر

 

آن زمان خواهد شدن وقت ظهور

تا كشاند مردمان را سوي نور

 

ما مدينه ي فاضله خواهيم كرد

با بديها فاصله خواهيم كرد

اين بشر از درك و  فهمِ علــم دين

آمـــــده تا منزل علــم اليـقيــن

 

بعد از آن با پاي خود بــــايد رود

تا كه سنــــجش بهر ما معنـــا شود

 

راه را و طــــرز رفتن  پيــش مــا

همـــــت رفتن فقــط تشويش مـا

 

هر كه همت كرد و بر اين راه رفت

بــي خطا و بــي كم و آگـاه رفت

 

در جهــان ظلم و خطا هم صفر شد

باطل از هر نوع آن چون سحر شد

 

قلبهــا آمـــاده ي تـغييـــر گشت

ملت از درك حقيقت  سيــر گشت

 

آن زمان خواهد شدن وقت ظـهور

تا كشــــــاند مردمان را سوي نور

 

رتبـــه بــالاتــــري آغــاز شــد

در فضــاي ديگــري  پـــرواز شد

 

او بيايد صحنـــــه را  تبــيين كند

راهــكار ديگـــــــري تعيين كند

 

اين تكاملها همه ديــن خـــداست

از بــد و بيراه خناسان جـــداست

 

او به حجت هـر چه گويد آن شود

وضع روح و جسم ما ســامـان شود

 

در افقهاي فـــراتــر مي رويــــم

چيز ديگر چيـــــز ديگر مي شويم

 

در هـمه  معيار حق باشد مـــــدام

بــي خطا و نقص و كــامل والسلام

 

باز هم تاكيـــــــد كن حرف امام

بي خطا ، بي نقص ، كامـل  والسلام

 

فرق اين دين با بقيه چيست ؟ هـان؟

بي خطا ، بي نقص بـودن در جهان

 

هم امام و هم كلامش بـي خطاست

همچو قرآن ، چون به تاييد خداست

 

بي خطا بودن دليـــل حجت است

يك خطا ، حتي دليل  حرمت است

 

فارغ است از يك خطا  از يك خطا

ضــد اين كـرده  خطا كـرده خطا

 

هـــر كه خواهد  راه را پيــداكند

انقلابــــي در  دلـش بــر پــا كند

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط محمدایوب کاظمی  | 

 

نشانه ها

 

پس بيا و از غدير آغاز كن

با نگاه ديگري پرواز كن

 

جز علي (ع) كه بود معيار اصيل

كرده پيغمبر(ص) اقامه صد دليل

 

كرد پيغمبر به راه دين نشان

تا نگردد گم طريق مومنان

 

هر زمان او شاخصي تعيين كرد

راه خالص را چنين تبيين كرد

 

فاطمه معيار خوبي و بدي

گر بيازاري دلش حتما ردي

 

قبر او از چشم ما گشته نهان

تا كه آزارش شود هر دم عيان

 

شاخص ديگر ابوذر بوده است

راستگو با ظلم در افتاده است

 

در زمان بعد از آن عمار بود

قاتلش طغيانگر مكار بود

 

شاخص دين در زمانهاي دگر

بوده است معصومي از اثني عشر

 

از زمان غيبت صغرا بگو

نايب خاص امام (عج) بي گفتگو

 

چون زمان غيبت كبرا رسيد

آفتاب از چشم ما شد ناپديد

 

رفت پشت ابر خورشيد جهان

تا شود آماده وضع امتحان

 

گفت پيغمبر كه شاخص اين زمان

همرهي عترت و قرآن بدان

 

حرف عترت همچو قرآن كن قبول

تا شوي مقبول درگاه رسول

 

شاخص دين شاخص پيغمبر است

دينِ بي شاخص چو جسم بي سر است

 

حجتم را گفتم و رفتم عزيز !

تو مكن با كار خود ، با حق ستيز

 

دم فروكش وقت اين گفتار نيست

يك رگم در اين عزا هشيار نيست

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط محمدایوب کاظمی  | 

حاكميت دوره غيبت

ما مدينه ي فاضله خواهيم كرد

با بديها فاصله خواهيم كرد

 

مردمان گر چون ابوذر مي شدند

بي نياز از هست رهبر مي شدند

 

چونكه سلمانها ندارند اختلاف

هر  كسي مشغول كارش بي خلاف

 

بي نياز از دادگاه و ارتشند

فارق از رفتارهاي موحشند

 

اين زمان حاكم نيازي نيست نيست

هر كسي خود حاكم و محكوم نيست

 

هر كسي در سبقت و جهد تمام

تا شود نزد خدا خيرالانام

 

بعد مادي ، عاطفي و معنوي

گشته در انسان در اين برهه قوي

 

وضع ما چون گشت اينسان حاليا

مومنون بر بعض ديگر اوليا

 

هر يكي خود حاكم آن ديگري است

بي نياز از شاه و شخص رهبري است

 

طرح حق اين است همه رهبر شوند

در تمام رتبه ها برتر شوند

 

تو نگو كه هرج و مرج آيد به كار

ني خطا گفتي ! وزين شد روزگار

 

چون تخلف رخت بست از جامعه

شادي آمد ، رفت جنگ و دافعه

 

دادگاه و شحنه و تير و تبر

بدترين توهين باشد بر بشر

 

جامعه گوسفند بي چوپان نيست

كلكم چوپان و غير آن نيست

 

دين خاتم آمد و اكسير داد

گوسفندان را شبان تغيير داد

 

در مرام دين همه چوپان شده

چوپان اصلي اش پنهان شده

 

چوپانها راه را طي مي كنند

دشمني با شيوه غي مي كنند

 

راه را فهميده اند از راهها

عالمند و پر توان گمراهها

 

هر كه شد گمراه ، خود گمراه شد

چشم او باز است و خود در چاه شد

 

حاكميت بهر ناقصها رواست

حاكمش بي حرف منصوب خداست

 

حاكم معصوم باشد شاه من

ني كسي كه سد شده در راه من

 

حق تعالي بنده را آزاد كرد

بنده ي آزاد ، جان آباد كرد

 

كلكم راعي است استراتژي

چوپان و گله ، كهنه و كژي

 

طرح حق اين است آن را كج مبين

بهر ما از جيب خود الگو مچين

 

دين اساس اختيار آدم است

هر چه كردم وصف آن ديدم كم است

 

تا زماني كه بشر كامل نبود

حرف حق را خود به خود حامل نبود

 

پاي بينشهاي چشمش لنگ بود

با خود و با ديگران در جنگ بود

 

حق تعالي مردمان را راه برد

رهبر معصوم بر آنان سپرد

 

چونكه فهم الناس بالا رفته است

رهبر معصوم از اينجا رفته است

 

فارغ التحصيل شد نوع بشر

مي شناسد او عيار خير و شر

 

غايت بعثت همين آگاهي است

چون شود آگاه حتما راهي است

 

چشم من چون باز شد بر چاه و راه

هرگز و عمرا نمي افتم به چاه

 

چونكه قبح اين بديها روشن است

ارتكاب اين بدي ضد من است

 

هر كسي از ضد فراري مي شود

سوي حق چون چشمه جاري مي شود

 

مي روم تا بيكران سوي خدا

تا ببيند چشم دل روي خدا

 

چونكه فهم الناس بالا رفته است

رهبر معصوم غايب گشته است

 

فارغ التحصيل شد نوع بشر

مي شناسد او عيار خير و شر

 

هر يكي خود حاكم آن ديگري است

بي نياز از شاه و شخص رهبري است

 

مردمان گر چون ابوذر مي شدند

بي نياز از هست رهبر مي شدند

 

حاكميت بهر ناقصها رواست

حاكمش بي حرف منصوب خداست

 

حاكميت در جهان غير از امام(عج)

غصبي است و بي ملاك است و حرام

 

هركه نشناسد امام اصلي اش

مرده همچون دينهاي قبلي اش

 

دين قبلي ناقص است و جاهلي

آخرين ورژن ، فقط دين علي(ع)

 

تا زمان احتياج مردمان

رهبر معصوم بوده درجهان

 

چون بشر آموخت معيار طريق

آفتاب دين هم شد زير ميغ

 

تا ز پشت ابر نور افشان شود

تا بني آدم خودش انسان شود

 

آن زمان كز عيب عاري شد بشر

باز آيد نقطه عطفي دگر

 

اوج دينداري اگر آمد پديد

جان ما حرف نو از رهبر شنيد

 

رهبر معصوم بنمايد ظهور

مي چشاند قلبها را موج نور

 

مي شود دنيا مصفي از دغل

در حريق افتد سخنهاي بدل

 

مي شود آن خواهش كنه دلم

مي رسم با شوق تا سر منزل

 

منزلي كه وصف آن آسان نيست

در حد گفتار يك انسان نيست

 

طرح حق اين است همه رهبر شوند

در تمام رتبه ها برتر شوند

 

جامعه گوسفند بي چوپان نيست

كلكم چوپان و غير از آن نيست

 

طرح حق اين است آن را كج مبين

بهر ما از جيب خود الگو مچين

 

دادگاه و شحنه و تير و تبر

بدترين توهين باشد بر بشر

 

تو نگو كه هرج و مرج آيد به كار

ني خطا گفتي ! وزين شد روزگار

 

وضع ما چون گشت اينسان حاليا

مومنون بر بعض ديگر اوليا

 

اين مدينه فاضله گرديده است

دوره رنج و ستم را ديده است

 

دين را از دين شناسان يادگير

چونكه فهميدي برو سبقت بگير

 

دين شناسان مرجع آموزشند

مجتهد ها در تلاش و كوششند

 

تا كه حكم واقعي روشن شود

قلبها از نور آن گلشن شود

 

حرف اول چيست در ممشاي دين

اجتهاد فرد فرد مومنين

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:47  توسط محمدایوب کاظمی  | 

مرجعيت

 

نيستــم مجبــور  حـرف  قــادمـان

حـرف تـازه مي زنـم  وفــق زمـان

 

غيـر معصوميـن ، جو رفتنـد از جهـان

حرفشان  را سنجه كـن  رويش نمان

 

نسل نـو از قبلــي اش  روشنـر است

اجتهـاد دينـي اش  هـم  برتـر است

 

زين جهت تقليد راحـل شد  حـرام

مـرجع زنـده كنــد  بعـدش قيــام

 

مـرجـع دينــــي اميـــن بـــاورم

از دل و جــان تـابــع پيغـمبـــرم

 

مرجعــي كــه  داخــل دنيــا نشـد

تــابــع  دستــور قــدرتهــا نــشد

 

مـرجعــي كه  تابـع  قـدرت شــود

نزد  مردم خوار  و  بي حـرمت شود

 

آن كه بــا زور  و  زر و  تزويــر شد

گــرچه يك ملت از او تسخيــر شد

 

ليك معيـار  عمــل افســانه نيســت

ســارق دل  جاي صاحبخانـه نيست

 

چنــد روزي گــر  فريبــد نـاس را

كي توانـــد  بشكنــد احســـاس را

 

باور و احساس انسان قــاطع اســت

نور حـق از منشــاء آن ساطع است

 

مــي  دراند پــرده هاي  احتجـاب

رو شـود ، الـلــه اعــلم  بـالصـواب

 

مرجع دينــي كه دستــوري شود

اختيــار مردمــان  زوري شـــود

 

هر كه قدرت خواست بالا مي برد

با زر  و تزوير او را مـــي خـــرد

 

اين چنين گــر اتفاف افتد در آن

مي شود حرف پيمبر (ص)  هم همان

 

دست قدرتــها ز حوزه دور بـاد !

                       چشم نا مـحرم ز نورش كور بـاد

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:46  توسط محمدایوب کاظمی  | 

اي حوزه ها

 

اي حوزه ها خدا را  !  از فقه اكبرت گو

آيا به گـــل نشسته ؟ گلهاي پرپرت كـو

 

در مدت مديدي گفتي ز فقه اصغر

بهرخدا زماني بر گو ز فقه برتر

 

مردم در اين بيابان دنبال قطره آبند

چون بنگرند و آيند درگير يك سرابند

 

تا كي به فقه اصغر مشغول باشد اين دل

دنبال فقه اكبر بنديم زاد و محمل

 

حرفي ز فقه اكبر در حوزه ها نباشد

بنگر به درس خارج چون وچرا نباشد

 

تكرار فقه اصغر بي حد و بي حساب است

از اين جهت ملالت در حال شيخ و شاب است

 

حوزه طراوتت كو رشد و رشادتت كو

جاي تو اين نباشد فقه و عبادتت كو

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:46  توسط محمدایوب کاظمی  | 

حوزه ها ! چرا؟

 

 

هم مسلمان ، هم مسيحي ، هم يهـود

غير حــــوزه حجــتي بهرش نبـود

 

حوزه ميـراث تمـــام  انبيــــاست

جايگاه تـابش نــور خــــــداست

 

جاي مــوعـــود همـه پيغـــمبران

حوزه است و شيعه و صاحب زمان (عج)

 

حـوزه خـورشيدتمـام مـردم  است

ثقل حوزه بي تعـارف در  قـم است

 

ما چرا از حوزه ها غافل شديم؟

يا به رمز اصلي اش جاهل شديم؟

 

حوزه كه مشغول فقه اصغر است

جامعه بي تاب فقه اكبر است

 

گرشوي مشغول كار  كهتران

باز مي ماني ز  مهر  مهتران

 

نيستم مجبور حرف قادمان

حرف تازه مي زنم  وِفقِ زمان

 

غيرمعصومين ، چو رفتند از جهان

حرفشان را سنجه كن رويش نمان

 

نسل نو از قبلي اش روشن تر است

اجتهاد ديني اش هم برتر است

 

زين جهت تقليد راحل شد  حرام

مرجع زنده كند  بعدش قيام

 

مرجع ديني امين باورم

از دل و جان تابع پيغمبرم

 

مرجعي كه  داخل دنيا  نشد

تابع دستور قدرتهـا نشد

 

مرجعي كه تابع قدرت شود

نزد مردم خوار و بي حرمت شود

 

آن كه با زور و زر و تزوير شد

گرچه يك  ملت از او تسخير شد

 

ليك  معيار عمل افسانه نيست

سارق دل جاي صاحبخانه نيست

 

چند روزي گر  فريبد  ناس را

كي تواند  بشكند احساس را

 

مرجع ديني كه دستوري شود

اختيار مردمان  زوري شود

 

هر كه قدرت خواست  بالا مي برد

با زر  و تزوير او را مي خرد

 

اين چنين گر اتفاق افتد  در آن

مي شود حرف پيمبر(ص)  هم همان

 

دست قدرتها ز حوزه دور باد !

چشم نا محرم ز نورش كور باد !

 

حوزه  بايد نور تابد بر جهان

تا تجلّي  گردد  اسرار  نهان

 

حوزه پرچمدار دين انبياست

كارها در حوزه مبنايش خداست

 

حوزه دارد يك هواي  ديگري

علم آن  دارد به  دنيا  بر تري

 

حوزه محصولش خميني مي شود

بهرة آن عالميني  مي شود

 

از  ديار خود  به  اينجا آمديم

از  كويري  تا به  دريا  آمديم

 

ارزش اين آب  دريا  را  بدان

مثل من تشنه لب  دريا  نمان

 

اين  لباست آبروي  انبياست

اين لباس ِ بهترين  خلق خداست

 

حوزة خط ِ امامي زنده  است

تا  ابد روح خدا  پاينده  اسـت

 

عمرخود را صرف در قم كرده ام

ليك مغز علم را  گم كرده ام

 

همّتِ كم ، عمر را  داده   به  باد

كرده افسوس دل من را زياد

 

حوزه ي وابسته خنثي مي شود

سرنوشتش چون كليسا مي شود

 

حوزه ي امري ستَروَن مي شود

كوههاي عزت ارزن مي شود

 

عزت حوزه اگـر نابود شد

بذرهاي خير او هم دود شد

حــوزوي ! آزاده و آزاد بــاش !

در حراست از هـدف فرياد باش !

 

مكتــب حـق را حراست مي كنم

مستقــلا مـن سيــاست مــي كنم

 

زير امــضاي كـسي  مـن نـيستم

مستقلــم زين جهــت من بـيستم

 

شقشقه آمد ز خود بی خود شدم!

بــاز می گردم به تعریف خودم

 

عالمان ! وقت حضور تازه نيست؟

وقت اوج بي حد و اندازه نيست؟

 

حوزه گر پالايش و جارو كند

مثل سلمان و ابوذر رو كند

 

كمتر از سلمان اگر توليد شد

حوزه در كار خودش تجديد شد

 

حوزه آنگه مي شود حتما قبول

كه ز نام و نان بنمايد عدول

 

حوزه ي مردود دارد يك نشان

عالمانش در پي نامند و نان

 

هر كه با جديت و تدبير شد

قلب او  زاينده اكسير شد

 

اي خدا آن كس كه ياريگر شود

در همه چيز از همه بهتر شود

 

 

حوزه هـا ! آتش زنيد  اوهــــام را

پخــته مي سازيد آيا خــــــام را ؟

 

حوزه ها ! گـــــردم به قربان شما

امتـــــي و حــكم فرمــــان شما

 

هر زمانـــي منتظــر پر اضطــراب

تشنه  مـــــانده در كنار جوي آب

 

آبها در كوزه  و گــــرد جهــــان

من بــــگردم پيش اين و نــزد آن

هر كه سستي كردو كوتاهي نمود

مي شود محشور با قوم ثمود

 

گر تمسخر كرد و استهزا نمود

درد و غم در قلب او مأوا نمود

 

هر كه چوبي لاي چرخ دين كند

وزنه هاي آتشش سنگين كند

 

هر كه مي گردد به دنبال بدي

مي شود او طعمه ديو و ددي

 

آنچه گفته با ارادت مي شود

از دلم بگذشت اجابت مي شود

 

اين دعاها بوي نفرين خورده است !

هر كه خواهد آن و يا اين برده است

هم مسلمان ، هم مسيحي ، هم يهود

غير حوزه حجتي بهرش نبود

 

حوزه ميراث تمام انبياست

جايگاه تابش نور خداست

 

جاي موعود همه پيغمبران

حوزه است و شيعه و صاحب زمان (عج)

 

حوزه خورشيدتمام مردم است

ثقل حوزه بي تعارف در قم است

 

ما چرا از حوزه ها غافل شديم؟

يا به رمز اصلي اش جاهل شديم؟

 

حوزه كه مشغول فقه اصغر است

جامعه بي تاب فقه اكبر است

 

حوزه ها درگير فقه اصغرند

قاتل بي رحم فقه اكبرند

 

حوزه ها قربان اخلاص شما

من بميرم بهر وسواس شما

 

حوزه ها با فقه اكبر جور باد !

دست نامحرم ز حوزه دور باد !

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:46  توسط محمدایوب کاظمی  | 

انقلاب رساله

 

در رساله انقلاب آغاز كن

راه را سوي عقيده باز كن

 

دين اگر شش دانگ باشد در مَثَل

نصف آن باشد عقيده بي جدل

 

اين رساله از عقيده خالي است

كار بي نيت فقط پوشالي است

 

اين سه دانگ دين چرا مغفول شد؟

اين روش چون سابقا معمول شد؟

 

بُعد اخلاقي دو دانگ دين من

مايه آرامش و تسكين من

 

آمده يك دانگ از شش دانگ دين

در رساله با تامل خود ببين

 

اين رساله كوچك و يك دانگي است

دين من كاملتر و شش دانگي است

 

پنج دانگ اين چرا ناورده اي؟

يا سبك بر آن اشارت كرده اي؟

 

پنج دانگ دين كه مي گويد به من؟

بي تعلم گُل كجا رويد زمن ؟

 

تو مپنداري كه خود دانا شود

بي تعلم بوعلي سينا شود

 

شيوه اعمال را گفتي به من

ليك دُر ناب هم سفتي به من ؟

 

دُر نابم پنج دانگ ديگر است

فاقد آن بي تعارف ابتر است

 

بهر حق از پنج دانگ دين بگو

از اساس دين من كن گفتگو

 

انقلاب ديگري بر پا كنيم

كُل دنيا را از آن شيدا كنيم

 

اين بشر از تشنگي له له زند

دين را بر گو كه تا به به كند

 

جز به حوزه نيست دين كاملي

گو ، هم اينك ، جان مولا ! يا علي !

 

مجتهد با شيوه هاي اجتهاد

مي كند تبيين دين مستفاد

 

ريزه كاري را رعايت مي كند

بر لطافت ها عنايت مي كند

 

با علومش جهل را رد كرده است

راه باطل را از آن سد كرده است

 

چون منابع را به چشم علم ديد

معرفت را از درخت دين چيد

 

ميوه هاي دين دواي درد من

مهر پاياني به آه سرد من

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:45  توسط محمدایوب کاظمی  | 

شقشقه

 

اي تمام مدعيهاي جهان

حرف خود را رو كنيد اينك عيان

 

با همه دنيا تحدي مي كنيم

گر شود پيروز عبدي مي كنيم

 

گر كه غالب گشت بر افكار ما

حق دارد تا شود سربار ما

 

او شود ارباب و ما هم نوكريم

بنده افكار او تا آخريم

 

ليك اگر افكار ما پيروز شد

شام تاريك بشر چون روز شد

 

من نمي خواهم كه عبد ما شويد

كوچك و تحقير نزد ما شويد

 

من فقط يك حرف دارم با همه

از پسِ فرداي خود كن واهمه

 

گر كه خوبي يا بدي بهرم چه سود؟

حرف من جز حرف دلسوزي نبود

 

مكتب من بي بلوف شد بي نظير

هر كه خواهد گو بيايد در غدير

 

يك خطا ، هان ! يك خطا در آن نيست

معجزه اين اين  است و غير از آن نيست

 

آنچه گفتم بي خطا و كامل است

مادي و معنوي اش شامل است

 

آنچه در مي يابذ انسان از علوم

يك خطا هرگز نبيند از رسوم

 

آنچه خارج باشد از درك بشر

كرده تبيين بي كم و بي درد سر

 

چشم انسان در علوم مختلف

از الفبا ، ديده تاء و باء ، الف

 

جاهلستان است دنياي بشر

كي بياموزد فنون خير و شر

 

مكتبم حساس شد بر يك خطا

يك خطا ديدي بكن ما را رها

 

تو نگو كه پيروان اِل و بِل اند

من ز مكتب گويمت اي هوشمند

 

پيروان هم مثل تو انساني اند

صاحبان خواهش نفساني اند

 

مكتب من را به كار من مسنج

از خدا با دستِ اين و آن مرنج

 

كار خود را با خدا كن مستقيم

ني به ملا عابد و حاجي نعيم !

 

«هر كسي از ظن خود شد يار من

وز درون من نجست اسرار من»

 

حرف من را حرف دين من مگير

تا شوي در فهم كوتاهم اسير

 

حرف مكتب را ز معصومين شنو

با بهانه از تعهد در نرو

 

حرف دينم حرف معصوم من است

فهم من هم درك معلوم من است

 

فهم من گر شد موافق با عيار

اين چنين انديشه اي آيد به كار

 

سنت و قرآن معيار من است

از خطا كاري نگهدار من است

 

گر مخالف بود با معيار من

كي شود شايسته هنجار من

 

گر مخالف نيست ديگر غم مخور

راست شو ، راحت نشين پشت شتر

 

هر كجا كه نهي آمد ايست كن

در بقيه سرعتت را بيست كن

 

بيست يعني بي تامل پر شتاب

تا رسي بر قله اسلام ناب

 

چون كه نهيي نيست شايد هم نكن

بي جهت راه خدا را سد مكن

 

آنكه در دل زارع ترديد شد

در مقام دين خود تجديد شد

 

حق ندارد رهبر دلها شود

شاخص ديني به محفلها شود

 

«ذات نايافته از هستي بخش

كي تواند كه شود هستي بخش»

 

نكته ها از آب دريا بيشتر

ليك فرصتها ز آهو تيزتر

 

« آب دريا را اگر نتوان كشيد

قدر رفع تشنگي بايد چشيد»

 

يك سخن گويم كه وقت من كم است

هر كه غفلت كرد ، خود ، عين غم است

 

اي بسا كه فرقه اي پر ادعا

در خيالش هست مصباح الهدي

 

ليك دين مردمان دزديده است

حرف اصلي از خدا نشنيده است

 

همچنانكه نحله هاي مختلف

سابقا كردند دين را منحرف

 

شقشقه آمد ز خود بی خود شدم!

باز می گردم به منهاج خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط محمدایوب کاظمی  | 

تدريس

 

چشمه ي توحيد را خشكانده ايم

فقه اكبر را ز مَدرَس رانده ايم

 

جاي گندم دل به گاهي بسته ايم

زين جهت از هستي خود خسته ايم

 

جاي ميوه عكس آن را مي خوريم

بي خيال از آن كه ما مي پژمريم

 

آنچه بايد رشد مي كرد از درون

از درون سينه افتاده برون

 

شد عقايد نزد ما خوار و ذليل

دور شد از درس خارج بي دليل

 

گر عقيده سست شد در قلب كس

هستي او مي شود بند نفس

 

چون عقايد دور شد از درس ما

بي نتيجه ماند كشت و غرس ما

 

آنچه در اطراف آن كنكاش شد

محتوايش جلوه كرد و فاش شد

 

محتوا  را گر به دست آورده اي

حظ خود از دين و دنيا برده اي

 

گر عقايد راكد است و بي كلاس

مندرس شد مي خورد تير خلاص

 

همره فكر بشر تدريس كن

جلوه هاي دين را تنديس كن

 

فكر انسان با زمان تغيير كرد

دين را با فكر نو تعبير كرد

 

دين ما مجموعه اي بي انتهاست

هر زمان نوتر ز روز قبل ماست

 

هرچه فكر ما شكوفاتر شود

جلوه هاي دين كاراتر شود

 

دين ، خورشيدي است در حد كمال

چشمها در حد خود بيند جمال

 

چشم اگر شد باز ، حق جلوه گر است

نور حق در هر طرف شعله ور است

 

چشم واكن جلوه در تاب و تب است

گر ببندي چشم ، روزت هم شب است

 

آنچه شد تدريس بال و پر گرفت

اوج يك پرواز را از سر گرفت

 

گر كه از تدريس دورش كرده اي

ناخودآگه خاك گورش كرده اي

 

اي بسا موضوعهايي خاك خورد

شد فراموش و زموضوعات مُرد

 

اين نه روي دشمني بود و ستم

جهل آمد اين چنين شد كم به كم

 

در خيالم چون مقدس بود و پاك

هر كه گرد آن بگردد شد هلاك

 

غافل از آن كه عقيده زندگي است

جوهر شور و نشاط بندگي است

 

بي عقيده زندگاني تيره است

بر حطامات مشوش خيره است

 

اين عقيده گر نگرداني به روز

مي نمايد قلبها را نيم سوز

 

لاجرم روي عقيده فكر كن

بحث كافي روي حرف بكر كن

 

تا كنون كنكاش روي آن نبود

غير نقل قول قادمان نبود

 

غافل از آن كه بشر در حركت است

نسل نو با دقت و پر بركت است

 

گفت مولا بر من القاء اصول

بر تو كنكاش است و تفريع فصول

 

با جسارت دين را كنكاش كن

بر جهالت هر زمان پرخاش كن

 

راكدان معرفت را كن رها

با توكل رو بكن سوي خدا

 

رب زدني علم را در گوش كن

حرف اين و آن را خاموش كن

 

وقت تنگ است ، علم را جوشان كنيم

رو به سوي خودفراموشان كنيم

 

زندگي با علم پويا مي شود

لالِ مادر زاد گويا مي شود

 

در عقيده بيش از اين كن جستجو

رو به اعماق حقيقت ها فرو

 

وه چه موضوعات بكر و پر اثر

در كتابم شد غريب و بي ثمر

 

الامان از غربي دين خدا

شد به دست مدعي ها مبتلا

 

راه و رسمش را غلط آموختم

بر خوشي ها آتشي افروختم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط محمدایوب کاظمی  | 

تقسيم فقه

 

بابها را سر به سرگرديده ام

فقه را  با چند وچونش ديده ام

 

فقه را ارزشگذاري كرده اند

بر سر آن بي قراري كرده اند

 

بخشي از فقه است اصل دين ما

بخش ديگر فرع در آيين ما

 

فقه را تقسيم كردم با صواب

فقه اكبر ،  فقه اصغر ، در كتاب

 

فقه اصـغر  راه سـامــان مــن است

فقه اكبـر در دل و جـان مـن است

 

فقه نـاب از  ريشـه ها گـويد سخـن

تا  بشـويـد شبـهـه را  از جـان مــن

 

فقه اصـغر شيــوه هـاي رفتـن است

امـر و نـهي راه تعييـن كـردن است

 

ليك تا  مقصـد  نـدانی چــون كنی؟

نقشه اي از جيب خـود بيرون كنـی؟

 

فقه اكبر را تو مي داني كه چيست؟

آنچه اكنون درميان حوزه نيست !

 

فقه اكبر يا  همان بحث كلام

يا  به قول حق ،  عقايد والسلام

 

من كلامش را  نفهميدم  چرا ؟

داشته در عهد خود يك  ماجرا

 

اين كلام و فلسفـه بيگانه است

دور از  معنا و  دزد خانه است

 

لفظ تحميلي از  اين و آن مخر

آبروي لفظ ديني را مبر

 

اصل دينت را عقايد  نام كن

در نهايت رو سوي احكام كن

 

رتبه ي بعد از عقايد چيست؟هان ؟

رتبـه ي  اخلاق و رفتار نهان

 

اشتباهي رتبه ها را رد  مكن

سي وشش را تو به جاي صد مكن

 

فقه اخلاق  و  عقيده اكبر است

در تمام روز گاران برتر  است

 

هر كه غير از اين كند در روزگار

بي تعارف خائن و ظالم  شمار

 

دست دشمن يا در اين داخل  شده

يا بزرگي زين هدف  غافل شده

 

جامعه سلمان ندارد از چه رو؟

هم سر و سامان ندارد از چه رو ؟

 

من ابوذر هم نمي بينم ، چرا ؟

چون كه عمار است دور از  ماجرا

 

تا چه گويم  از علي (ع) شير خدا

آن كه  معيار است بر اقتدا

 

اين همه تنها ز يك علت رسيد

فقه اكبر شد ز حوزه  نا پديد

 

فقه اكبر از چه گشته  بي حسيب؟

از مقام  درس خارج بي نصيب

 

هركسي داند كه حق با اكبر است

مانده ام  حيران چرا يك دُم سر است؟

 

فقه اصغر را تماشـا مي  كني

فقه اكبر را تو حاشا مي كني؟

 

فقه اكبر گر كه فقه اكبر است

شك چرا داري كه  بر اصغر  سراست؟

 

گر به سر بودن تو اذعان  مي كني

پس چرا تاييد حرمان مي كني؟

 

فقه اكبر گر ضعيف و لاغر است

نسل من در زندگاني بي سر است

 

نسل بي سر بي هويت مي شود

ضد  نهج آدميت مي شود

 

نيست اينك فقه اكبر در  ميان

آنچه گويي سايه اي باشد از آن

 

در زبان گويي كه اين جان من است

فقه اكبر   مغز ايمان من است

 

ليك جز اصغر نباشد پيش تو

شاهدش هم اين همه تشويش تو

 

اين شعار است و  شعار است و  شعار

حرفي از  معنا اگر داري  بيار

 

اي دريغا فقه اكبر شدتباه

بي مريد و بي حمايت بي پناه

 

اصغر بيچاره تقصيرش نبود

ديگران كردند تدبيرش نبود

 

گفت دشمن فقه اكبر خوار كن

فقه اصغر  سكه ي  بازار كن

 

فقه اصغر آنقدر تكرار  شد

در عوض اكبر به خارج خوار شد

 

قرنها در بند فقه اصغريم

غافل از اعجاز  فقه اكبريم

 

تا به كي تكرار خارج مي روي؟

وارد  درسي و خارج مي شوي؟

 

از صلات فقه تا حد و  ديات

هفت باري رفته ام من در حيات!

 

گر كه عمري بود ده بار  دگر!

مي روم آن درسها را سر به سر !

 

فقه اصغر آنقدر تكرار شـد

تا كه خود از گفتنش  بيـزار شد

 

يك زمان هم فقه اكبر را بگو !

از اساس دين خود كن گفت  و گو

 

فقه اكبر را تو قربان مي كني !

بعد از آن هم دم ز ايمان مي زني؟

 

فقه اصغر اشتباهي بوده اسـت

جايگاهش هرچه خواهي  بوده است

 

فقه اصغر گر تو برتر مي كني

سينه ها را معرض شر مي كني

 

تا به كي تنها  اسير اصغري

لذت از هستي تو آيا مي بري؟

 

فقه اصغر قشر دين  است اي پسر !

مغـز را در ياب ناب  و پر اثر

 

فرع را بر اصل رجحان  مي دهي؟

اصل را بر فرع خذلان   مي دهي؟

 

اصل اگر اصل است تقديمش  بكن

گر كه نا اصل است تسليمش بكن

 

درس خارج هرچه گفتم اصغر است

زين جهت اوج دل من ابتر است

 

اي خدا !  كار مرا  ابتر مكن

اكبرم را  قتل با اصغر مكن

 

سوي من راهي مكن دشنام را

در عوض پاسخ بده  ابهام را

 

حاشيه در جاي متن آورده اي

رونق از كار ديانت  برده اي

 

روغن اصغر فراوان كرده است

اكبرش را زار و حيران كرده است

 

او شكايت مـي كند از  كار  تو

بشكند  او رونق بازار تو

 

روغنش را صرف در اصغر مكن

نسلها را سست و در  به در مكن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:43  توسط محمدایوب کاظمی  | 

درس خارج

 

درس خارج بهر اين و آن نيـــست

جز براي پـــايه ايمـــان نيـــست

 

پايه ايمان ز فقـــه اكبـــــر است

فقه اكبر تــــاج بــالاي سـر است

 

درس خارج آن بيايد  در طـــريق

چونكه دارد بحث وافــي و عميـق

 

آنچه استعداد كاويـــدن در اوست

خارج آوردن در آن بي گفتگوست

 

عمــــــق را در فقه اكبر ديده ام

روزهــا و ماهـــــها كاويـــده ام

 

هر چه كاوم باز هم طــولاني است

وضع ما در اين جهت بحراني است

 

هر چه  غواصـــــي كنم در اكبرم

باز هم خســـــته شود بـال و پـرم

 

بال و پر زن ســــوي حي لايموت

تا خطـاب آيــد تو را اندر قنــوت

 

من انيــس لحظه ي وصـــل تو ام

با تـــو و يار بـــــلافصـــل تو ام

 

هر كجا باشي تو همـــــــراه مني

ساده گويم ســاده ، الـلـه منــــي

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اصغر

 

فقه اكبـر مانـده   در كنــج كتــاب

فقه اصغر عرضــه  شـد پر آب و تاب

 

فقه اكبـر منــزوي در حــوزه شــد

منحصــر تبليــغ ما در روضــه شـد

 

جـاي فقه اكبــر ، اصغر شــد اميــر

فقــه اكبــر در ورقهــا شــد اسيــر

 

فقـه اكبــر از چه گشته بـي حسيب؟

از مقـام  درس خــارج بــي نصيب

 

درس خـارج چون ز  اكبر  شد جدا

مــي شــود اعمــال مـا پـا در هوا

 

هر كسي داند كه حق با  اكبـر است

مانده ام حيران چرا يك دُم سـر است؟

 

دمــب را بگــذار در دنبالــــه اش

بي تعـارف آش و  كشك خالــه اش

 

ظلــم كردي  فقه اكبــر رانــده اي

زين جهت در كــارها وامــانده اي

 

فقـه اكبــر را تــو در خــارج ببــر

وانگــهي تا بــي نهـايت كن  نظــر

 

فقه اصغــر را تمــاشــا مــي  كنـي

فقه اكبـر را تو حــاشا مــي كنــي؟

 

اكبـرم  خانه نشيـــن شـد واي مـن

فقــه اصغر  نازنيــن شـد واي مــن

 

نيست اينــك فقه اكبــر در  ميــان

آنچه گويــي سايه اي باشــد از آن

 

در زبان گويي كه اين جان من است

فقه اكبـر   مغــز ايمان مــن اســت

 

ليـك جــز اصغر نبــاشد پيــش تو

شاهـدش هم اين هـمه تشويـش تو

 

اين شعار است و شعار است و  شعـار

حـرفي از  معنــا اگــر داري  بيــار

 

اي دريغـــا فقـه اكبــر شــدتبــاه

بي مريــد و بي حمــايت بـي پناه

 

از چه رو اصغر به جـاي اكبــر است؟

اكبــر بيــــچاره بـي بال و پراست

 

واي بـر مـن  اكبــرم پــرپــر شده

اربــا  اربــا گشــته سنگينـــتر شده

 

درفــراق فقـه اكبــر چــون كــنم؟

سر به كــوي و برزن و هامـون  زنم

 

از تــه دل گريـه  افشــا مـي كنــم

گر بگويــي هست حـاشـا  مي كنـم

 

از چه اكبـر را گــريزان مـي كنـي؟

پايه هاي خيمه لــرزان  مـي كنـي؟

 

فقه اكبر گــر كــه فقـه اكبــر است

شك چرا داري كه بر اصغر  سراست؟

 

گر   به سر بودن تو اذعـان مي كني

پس چرا تاييد حــرمان مـي كنـي؟

 

فقه اكبــر گــر ضعيف و لاغر اسـت

نسل من در زندگــاني بي  سر است

 

نسل بـي سر بــي هويت مـي شـود

ضــد  نــهج آدميــت مــي شــود

 

فقـه اكبـــرجايــگاه آن ستـــرگ

پاي اصغر كوچك و كفشي بــزرگ

 

اصــغر بيـــچاره تقصيــرش نبــود

ديــگران كــردند تدبيــرش نبـود

 

گفت دشمــن فقه اكبر  خــوار كن

فقــه اصــغر  ســـكه  بــازار كـــن

 

فقــه  اكبــر از حــريم مــردمــان

دور كــن با طعـــنه و شتــم  گران

 

فقه اصغر آنقــــدر تكـــــرار  شـد

در عوض اكبر به خارج  خــوار شد

 

درس خارج را فقـــط  اصغر گرفت

اكبرم زانوي غـــــم  در   بر گرفت

 

قـــــرنها در بنــد فقـه اصغــــريم

غــافل از اعجــــاز  فقــه اكبــريم

 

فقه اصغر بارهـــا تدريــــــس شد

واژه هـا و  جمله هـا تنديـــس شد

 

فقه اصــغر كشـــت ما را اي خــدا

فقه اكبــر مانده از ميـدان جــــدا

 

تا به كي تكـــرار خــارج مي روي؟

وارد د درســي و خـارج مي شوي؟

 

از صــلات فقه تـــــا حـد و  ديات

هفت باري رفتــه ام  من در حيات!

 

گر كه عمــــري بود ده بـار  دگر!

مــــي روم آن  درسها را سر به سر !

 

فقه اصغر آنقـدر  تكــــــــرار شـد

تا كه خود از گفتـنش  بيــــزار شد

 

فقه اصغر گفت : هان ديگر بس است!

اين همه تحقيقــها در دسترس است

 

يك زمان هم فقه اكبــر را بگـــــو

از اسـاس دين خود كن گفت و گو

 

فقه اصغر كـــودكِ آن اكبــراست

تو چرا گويـــي كه اصغر برتر است؟

 

فقه اكبر بر زميــــن افتـــاده است

واي بر من نازنيـنم مـــــرده است!

 

فقه اكبر را تو قـــربـــان مـي كني

بعد از آن هم دم ز ايمـان مي زني؟

 

فقه اصغر اشتبـــــاهي بـوده اسـت

جايگاهش هر چه خواهـي  بوده است

 

فقه اصغر گر تـو بــرتــر مـي كـني

سيـــنه ها را معرض شـــر مي كني

 

تا به كـــي تنهـــا  اسيــــر اصغري

لــذت از هستي تو آيــا مــي بري؟

 

فقه اصغر قشــــر دين  است اي پسر

مغـــز را در يـاب نـــاب و پــر اثر

 

فرع را بر اصل رجحــان  مي دهي؟

اصل را بر فرع خـــذلان مي دهي؟

 

اصل اگراصل است تقــديمش  بكن

گر كه نا اصل است تسليـــمش بكن

 

ما بــدل  را جاي اصلي خوانده ايم

در ميــان راهــها وا مـــانده ايــم

 

درس خارج هر چه گفتم اصغر است

زيـن جهت اوج دل من ابتــر است

 

اي خــــدا !  كار مرا ابتـــر مــكن

اكبــرم را  قتــــــل با اصغر مــكن

 

ظلــم ، ديگر بس بر اين باب الجنان

الامـان  از غفــــــلت مــا الامـان

 

سوي من راهــي مكن دشنــــام را

در عوض پاسخ بــده  ابهــــــام را

 

حاشيه در جاي متـــــن آورده اي

رونـــــق از كار ديــانت  برده اي

 

روغـــن اصغر فــراوان كرده است

اكبرش را زار و حيـران  كرده است

 

او شــــكايت مـي كند از  كـار  تو

بـشكــند  او رونـــــق بــازار تــو

 

روغنـش را صــــرف در اصغر مكن

نسلـــها را سست و در  به در مــكن

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اخلاق و عقيده اكبر است

در تمام روز گاران برتر است

 

هر كه غير از اين كند در روزگار

بي تعارف خائن و ظالم شمار

 

دست دشمن يا در اين داخل شده

يا بزرگي زين هدف غافل شده

 

فقه اكبر دور كردم از خودم

تا دچار لطمه و حرمان شدم

 

بندگي بي فقه اكبر ،  اي جناب

يك توهم يك غلط همچون سراب

 

آنچه معلوم است ره بي ره نمود

نسلهايي زين غلط گمره نمود

 

جامعه سلمان ندارد از چه رو؟

هم سر و سامان ندارد از چه رو ؟

 

من ابوذر هم نمي بينم ، چرا ؟

چون كه عمار است دور از ماجرا

 

تا چه گويم از علي (ع) شير خدا

آن كه معيار است بهر اقتدا

 

اين همه تنها ز يك علت رسيد

فقه اكبر شد ز حوزه نا پديد

 

فقه اكبر مانده در كنج كتاب

فقه اصغر عرضه شد پر آب و تاب

 

فقه اكبر منزوي در حوزه شد

منحصر تبليغ ما در روضه شد

 

جاي فقه اكبر ، اصغر شد امير

فقه اكبر در ورقها شد اسير

 

فقه اكبر از چه گشته بي حسيب؟

از مقام درس خارج بي نصيب

 

درس خارج چون ز اكبر شد جدا

مي شود اعمال ما پا در هوا

 

هر كسي داند كه حق با اكبر است

مانده ام حيران چرا يك دُم سر است؟

 

دمب را بگذار در دنباله اش

بي تعارف آش و كشك خاله اش

 

ظلم كردي فقه اكبر رانده اي

زين جهت در كارها وامانده اي

 

فقه اكبر را تو در خارج ببر

وانگهي تا بي نهايت كن نظر

 

فقه اصغر را تماشا مي كني

فقه اكبر را تو حاشا مي كني؟

 

اكبرم خانه نشين شد واي من

فقه اصغر نازنين شد واي من

 

نيست اينك فقه اكبر در ميان

آنچه گويي سايه اي باشد ازآن

 

در زبا گويي كه اين جان من است

فقه اكبر  مغز ايمان من است

 

ليك جز اصغر نباشد پيش تو

شاهدش هم اين همه تشويش تو

 

اين شعار است و شعار است و شعار

حرفي از معنا اگر داري  بيار

 

اي دريغا فقه اكبر شدتباه

بي مريد و بي حمايت بي پناه

 

از چه رو اصغر به جاي اكبر است

اكبر بيچاره بي بال و پراست

 

واي بر من اكبرم پرپر شده

اربا اربا گشته سنگينتر شده

 

درفراق فقه اكبر چون كنم

سر به كوي و برزن و هامون زنم

 

از ته دل گريه افشا مي كنم

گربگويي هست حاشا مي كنم

 

از چه اكبر را گريزان مي كني؟

پايه هاي خيمه لرزان مي كني؟

 

فقه اكبر گر كه فقه اكبر است

شك چرا داري كه بر اصغر سراست؟

 

گر به سر بودن تو اذعان مي كني

پس چرا تاييد حرمان مي كني؟

 

فقه اكبر گر ضعيف و لاغر است

نسل من در زندگاني بي سر است

 

نسل بي سر بي هويت مي شود

ضد نهج آدميت مي شود

 

فقه اكبر جايگاه او سترگ

پاي اصغر كوچك و كفشي بزرگ

 

اصغر بيچاره تقصيرش نبود

ديگران كردند تدبيرش نبود

 

گفت دشمن فقه اكبر خوار كن

فقه اصغر سكه بازار كن

 

فقه اكبر از حريم مردمان

دور كن با طعنه و شتم گران

 

فقه اصغر آنقدر تكرار شد

در عوض اكبر به خارج خوار شد

 

درس خارج را فقط اصغر گرفت

اكبرم زانوي غم در بر گرفت

 

قرنها در بند فقه اصغريم

غافل از اعجاز فقه اكبريم

 

فقه اصغر بارها تدريس شد

واژه ها و جمله ها تنديس شد

 

فقه اصغر كشت ما را اي خدا

فقه اكبر مانده از ميدان جدا

 

تا به كي تكرار خارج مي روي؟

وارد د درسي و خارج مي شوي؟

 

از صلات فقه تا حد و ديات

هفت باري رفته ام  من در حيات!

 

گر كه عمري بود يك بار دگر!

مي روم آن درسها را سربه سر !

 

فقه اصغر آنقدر تكرار شد

تا كه خود از گفتنش بيزار شد

 

فقه اصغر گفت ، هان ديگر بس است

اين همه تحقيقها دردسترس است

 

يك زمان هم فقه اكبر را بگو

از اساس دين خود كن گفت و گو

 

فقه اصغر كودكِ آن اكبراست

تو چرا گويي كه اصغر برتر است؟

 

فقه اكبر بر زمين افتاده است

واي بر من نازنينم مرده است!

 

فقه اكبر را تو قربان مي كني

بعد از آن هم دم ز ايمان مي زني؟

 

فقه اصغر اشتباهي بوده است

جايگاهش هر چه خواهي بوده است

 

فقه اصغر گر تو برتر مي كني

سينه ها را معرض شر مي كني

 

تا به كي تنها اسير اصغري

لذت از هستي تو آيا مي بري؟

 

فقه اصغر قشر دين است اي پسر

مغز را درياب ناب و پر اثر

 

فرع را بر اصل رجحان مي دهي؟

اصل را بر فرع خذلان مي دهي؟

 

اصل اگراصل است تقديمش بكن

گر كه نا اصل است تسليمش بكن

 

ما بدل را جاي اصلي خوانده ايم

در ميان راهها وا مانده ايم

 

درس خارج هر چه گفتم اصغراست

زين جهت اوج دل من ابتراست

 

اي خدا كار مرا ابتر مكن

اكبرم را قتل با اصغر مكن

 

ظلم ، ديگربس بر اين باب الجنان

الامان از غفلت ما الامان

 

سوي من راهي مكن دشنام را

در عوض پاسخ بده ابهام را

 

حاشيه در جاي متن آورده اي

رونق از كار ديانت برده اي

 

روغن اصغر فراوان كرده است

اكبرش را زار و حيران كرده است

 

او شكايت مي كند از كار تو

بشكند او رونق بازار تو

 

روغنش را صرف در اصغر مكن

نسلها را سست و در به در مكن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:40  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

كوچكي گر وصف سازد بيـــش را

كي توان بست از خلايق نيـــش را

 

حد من وعظ و نصيحت نيست نيست

ليك حـــــد فقه اكبر بيست بيست

 

لحظه اي لغـــزيد از دستم قلــــم

جمع كردم گفــته هايم دم به  دم

 

آنقدر گــــويم كه ره باز است باز

فقه اكبر صــــحـــنه راز است راز

 

فقه اكبر را مــــده از دســـت من

تا زمانـــــي كه نرفته هســـت من

 

ما بــراي فقه اكبر آمـــــــــديم

نـــــي براي كار ديــــگر آمديم

 

حوزه هـا ! آتش زنيد  اوهــــام را

پخــته مي سازيد آيا خــــــام را ؟

 

حوزه ها ! گـــــردم به قربان شما

امتـــــي و حــكم فرمــــان شما

 

هر زمانـــي منتظــر پر اضطــراب

تشنه  مـــــانده در كنار جوي آب

 

آبها در كوزه  و گــــرد جهــــان

من بــــگردم پيش اين و نــزد آن

 

فقه اكبر آب جـــــان مـردم است

اين دوا لاي كتاب من گـــم است

 

گر بگـــــردي مي توان پيدا نمود

جــان را با عطــر آن شيــدا نمود

 

فقه اكبر همچو اكسيـــــر حيــات

مرده را زنده كند بعــــد از  ممات

 

چشم ما را باز كن شد وقت ديــــر

فقه اكبر شد ز كار مـــــا اسيــــر

 

فقه اكبر را خــــــــدا ! آزاد كن

قلب ما را زيـن جهت آبــــاد كن

 

مانــــــعان فقه اكبر دور كـــــن

دشمنان حق پرستي كــــــور كن

 

بشكند دستي كه چالش مــــي كند

جاي قطع دست مالش مــــي كند

 

مس مس او دين را داده به بـــــاد

كرده افسوس دل من را زيــــــاد

 

علمـــــــهاي ظاهـــري وكم اثر

هر گز از آنها نشـــــــد شق القمر

 

علم اصـــــلي فقه اكبر دان و بس

مابقي خود محوري هست و هـوس

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اكبر را مده از دست من

تا زماني كه نرفته هست من

 

ما براي فقه اكبر آمديم

ني براي كار ديگر آمديم

 

فقه اكبر آب جان مردم است

اين دوا لاي كتاب من گم است

 

فقه اكبر همچو اكسير حيات

مرده را زنده كند بعد از  ممات

 

چشم ما را باز كن شد وقت ديـر

فقه اكبر شد ز كار ما اسير

 

مانعان فقه اكبر دور كن

دشمنان حق پرستي كور كن

 

فقه اكبر گر مرام من شود

آسمانها هم به نام  من  شود

 

دين من با فقه اكبر زنده است

فقه اصغر هم از اين پاينده است

 

اصل ، فقه اكبر است  اي با خرد

مرغ دل تنها به ناي آن پرد

 

تا به كي  در فقه اصغر مانده ايم

فقه اكبر را ز درها رانده ايم

 

فقه اكبر گر نباشد بر قرار

فقه اصغر هم نمي آيد به كار

 

فقه اكبر خاك را  زرين كند

زهر را در كام دل شيرين كند

 

اكبرم كو اكبرم كو اكبرم

تا نهم چون تاج بالاي  سرم

 

فقه اكبر ريشه و بنياد من

اصغر تنها فقط صياد من

 

فقه اكبر گر  نباشد مرده ام

حسرت يك عمر شيرين برده ام

 

فقه اكبر  پرچم پيغمبران

فقه اصغر سايه اي دنبال آن

 

فقه اكبر را تو در خارج ببر

تا شود دنيا ز خيرش بهره ور

 

فقه اكبر اصل دين است اي بشر

«تا بر آرم از ملائك بال و پر»

 

بعد از آن هم از ملك پران شوم

«آنچه اندر وهم نايد آن شوم»

 

درس خارج  بهر اين و  آن  نيست

جز براي پايه ايمان نيست

 

پايه ايمان ز فقه اكبر است

فقه اكبر تاج بالاي سر است

 

درس خارج زان بيايد در طريق

چونكه دارد بحث وافي و عميق

 

آنچه استعداد كاويدن در اوست

خارج آوردن در آن بي گفتگوست

 

عمق را در فقه اكبر ديده ام

روزها و ماهها كاويده ام

 

هر چه كاوم باز هم طولاني است

وضع ما در اين جهت بحراني است

 

هر چه  غواصي كنم در اكبرم

كي شود خسته  از آن بال و پرم

 

بال و پر زن سوي حي لايموت

تا خطاب آيد تو را اندر قنوت

 

من انيس لحظه ي وصل تو ام

با تو و يار بلافصل تو ام

 

هر كجا باشم تو همراه مني

ساده گويم ساده ، الله مني

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اكبـر گــر مـــــرام مـن شـود

آسمانهــــا هم به نــــام  من  شود

 

دين من با فقه اكبر زنـــــده است

فقه اصغر هم از اين پاينــــده است

 

اصــــل ، فقه اكبر است  اي با خرد

مرغ دل تنــها به نـــاي آن پـــرد

 

تا به كــــي  در فقه اصغر مانده ايم

فقه اكبر را ز درهـــــــا رانده ايم

 

با عقـــــايد  جـــان ما سيراب شد

بـي عقايد روح ما بـــي تاب شــد

 

جان ما خشكــــــيد سيرابش كنيد

درحيات برزخـــــي خوابش كنيد

 

اي دريغا درسي از توحـــيد نيست

چشمها بـاز است و ليكن ديـدنيست

 

فقه اكبر سبــــزه زار جـــــان من

ريــــشه و بــــنياد  فــرزندان من

 

فقه اكبر انـــــــسجام جــــان مـا

شـــــــارح دلـــــنامه پيـمان  ما

 

فقه اكبر گــــر نباشد بـر قــــــرار

فقه اصغر هــــم نمـي آيـد به كـار

 

فقه اكبر خـــــاك را  زريــن كند

زهر را در كام دل شـــــيرين كند

 

اكبرم كـــــو اكبرم كـــــو اكبرم

تا نــــهم چون تــاج بالاي  ســرم

 

فقه اكبـر ريــــشه و بــــنياد مــن

اصغر تنها فقـــط صـــــــــياد من

 

فقه اكبر گــر  نباشد مـــــــرده ام

حـــسرت يك عـمر شيرين برده ام

 

فقه اكبــــر  پرچــــم پيغمبـــران

فقه اصغر ســـــايه اي دنبـــال آن

 

فقه اكبر گر مقـــــــدم شد عزيــز

دشمن و رنـج و لمم بيــــرون بريز

 

فقه اكبر را تو در خــــــارج ببـــر

تا شود دنيا ز خــــــيرش بهـره ور

 

بــــاطل السحــر شياطيــن  جهان

فقه اكبــــــر باشد و غيـرش  مدان

 

فقه اكبر اصــــل دين است اي بشر

«تا بر آرم از مـــلائك بــال و پـــر»

 

بعد از آن هم از ملك پـــران شوم

«آنچه اندر وهـــــم نايد آن شــوم»

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اكبر آب جـــــان مـردم است

اين دوا لاي كتاب من گـــم است

 

گر بگـــــردي مي توان پيدا نمود

جــان را با عطــر آن شيــدا نمود

 

فقه اكبر همچو اكسيـــــر حيــات

مرده را زنده كند بعــــد از  ممات

 

چشم ما را باز كن شد وقت ديــــر

فقه اكبر شد ز كار مـــــا اسيــــر

 

فقه اكبر را خــــــــدا ! آزاد كن

قلب ما را زيـن جهت آبــــاد كن

 

مانــــــعان فقه اكبر دور كـــــن

دشمنان حق پرستي كــــــور كن

 

بشكند دستي كه چالش مــــي كند

جاي قطع دست مالش مــــي كند

 

مس مس او دين را داده به بـــــاد

كرده افسوس دل من را زيــــــاد

 

علمـــــــهاي ظاهـــري وكم اثر

هر گز از آنها نشـــــــد شق القمر

 

علم اصـــــلي فقه اكبر دان و بس

مابقي خود محوري هست و هـوس

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اكبـر را تو  مي داني كه چيست؟

آنچه اكنون در ميان حـوزه  نيست !

 

فقــه اكبـر يـا  همـان بحث كــلام

يا  بـه قــول حق ،  عقـايد والســلام

 

من كــلامش را  نفهميــدم  چــرا ؟

داشتـه در عهـد خود يـك  مـاجـرا

 

بعد از اين هرگـز نگويـم  مـن كلام

نـام آن  باشـد عقيـــده والســـلام

 

ايـن كــلام و فلسفـه بيـگانـه اسـت

دور از  معنــا و  دزد خــانه اســت

 

از كــلام و  فـلسـفـه هـرگـز مـگـو

از عقـايد  جــاي آن كـن گفتــگو

 

لفظ تحميــلي از  ايــن و آن مخـر

آبـــروي لفــظ دينـــي  را مبـــر

 

اصــل دينـت را عقــايد  نـام كـن

در نهـايـت رو سـوي احـكام كــن

 

رتبه ي بعد از عقـايد چيست؟ هان ؟

رتبـه ي  اخـــلاق و رفتــار نهــان

 

اشتبــاهـي رتبــه هـا را رد  مكــن

سي و شش را تـو   به جاي صد مكن

 

گــر  شـوي مشغـول كـار  كهتـران

باز مــي مـانــي ز  مهــر  مهــتران

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:37  توسط محمدایوب کاظمی  | 

فقه اكبر

 

فقه اخلاق و  عقيــده اكبــر اســت

در تمــام روز گــاران برتــر  است

 

هر كه غيــر از ايـن كند در روزگار

بي تعارف خائــن و ظالــم  شمــار

 

دست دشمـن يا در اين داخــل شـده

يــا بزرگي زيــن هدف غافل شده

 

فقـه اكبــر دور كــردم  از خــودم

تا دچـار  لطــمه و حــرمان شــدم

 

بندگــي بي فقه اكبـر ،  اي جنـاب !

يك توهم ، يك غلط ، همچون سراب

 

آنچه معلـوم است ره  ، بي ره نمــود

نسلهايــي زين غلــط ، گمـره  نمود

 

جامعــه سلمـان نــدارد از چـه رو؟

هـم سر و سامــان ندارد از چـه رو ؟

 

من ابــوذر هم نمــي بينـم ، چــرا ؟

چون كه عمـار  است دور از  ماجـرا

 

تا چه گويم  از علــي (ع) شير خـدا

آن كــه معيــار اسـت بهــر اقتــدا

 

اين همه تنهــا ز يك علــت رسيـد

فقه اكبــر شــد ز حــوزه  نـا پديد

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:37  توسط محمدایوب کاظمی  | 

اصول فقه

 

در اصــول فقه خـــارج  مي روي

فقه اكبر را تو مــــانع مــي شوي

 

اين اصــول فقه شد از حد بــرون

رشد كرده از كرج تـــــا كازرون

 

درس خـــارج بهـــر آن برداشتند

فقه اكبــر را فـــــرو بگـــذاشتند

 

اين اصول از حد گذشت اي حاميان !

فقه اكبر را زديــــد اندر ميــــان

 

فقه اكبر  را كتــــك كاري نــكن

بهر حق او را دمــــي ياري بــكن

 

ما اصــول فقه را گــــل مي كنيم

خارجش را هم تحـــمل  مي كنيم

 

ليك بــــي انصاف از دين هم بگو

فقه اكبر ، قلـب آيين  هـــــم بگو

 

پيــــــچكي بر فرق سرو سرفــراز

مي كند بر فقه اكبر فـــخر و نــاز

 

روي دســت  فقه اكبـر آمـــــده

در هــــــمه جا سينه سپـــر آمده

 

داخل هــــر خانه اي  يابي اصول

جاي فقه اكبر آمــد اين فضـــول

 

چند تا قانون روشــــن تــر ز آب

آمده در سطح خارج بـــي حساب

 

از اصول فقه اي جان  در گــــذر

عمر من بگذشت و وقتم شد هــدر

 

شاخ و برگش داده بي حد و حساب

از بقر تـــــــا ماهــي درياي آب

 

ليك صد تايش بجز يك حرف نيست

كار ما تكرار و غير از صــرف نيست

 

اين اصـــولي كه از آن  افروختـم

داخــلش را  من ســه ماه آموختم

 

من چسان آن را به خـارج برده ام ؟

خاك ده ساله به درسش خورده ام؟

 

من به خارج بي نيازم زيـــن علوم

بحث بي حاصل مكن از ري و روم

 

چهــار بحث شــســته و رفتـه بگو

بحث تكــــراري  و آشفتــه مجـو

 

از چه رو عمـــــر طرف اتلاف شد؟

ده سالش بــــــي جهت علاف شد؟

 

من نمي دانم كســــي نفرين كرد؟

تيــــه را بر پشت علمــم زين كرد

 

تيه اينجا عمــر من را خورده است

عمر من را خورده است و برده است

 

اي عزيزان ! لحظــه اي در واكنيد

عمــــــر ماها  را دمي احصا كنيد

 

اين اصول فقه مهــــمان من است

ني كه حاكم بر دل و جان من است

 

ميــــــزبان را كرده از خانه به در

فقه اكبر بـــــي كلاس و در به در

 

ميهمان در خانه جا كرده هنــــوز

ميزبان بيچاره و در ســاز و ســـوز

 

ميهمان آمد به قهــر و ضرب شصت

ميزبان را كشت و جـاي آن نشست

 

فقه اكبر ميــــزبان خـــــوب من

چشم واكن ايــــده محبــوب من

 

چشم واكن تا دلـــــم روشن شود

قلب من از باورت گلشـــــن شود

 

ميهمان من كـــمي ناخوانده است

ميزبان از دست او درمـــانده است

 

جان من اين حرف را جايــي مگو

تا نگردم با مـــــلامت رو بـــه رو

 

من ز بحث بـي خودي دوري كنم

در زمان فتـــــنه مســـتوري كنم

 

درس خارج بــرده اي اندر اصول؟

اين همه تكــــرار كي باشد  قبول؟

 

اين اصول از درس خارج حذف كن

اين زمان از  فقه اكبر وصـــف كن

 

همره نحـــوش بياور  اين اصــول

تا كه اهل خبـره را گـــردد قبول

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:36  توسط محمدایوب کاظمی  | 

جنبه هاي وجود انسان

 

بر سه جنبه ذات ما شد محتوي

مادي و عاطفي و معنوي

 

جنبه ي مادي خوراك و مسكن است

جسم ، تنها در مَثَل اسب من است

 

روح بر جسمم سواري مي كند

آنچه روحم خواست جاري مي كند

 

بُعد مادي رابط من با جهان

تا بماند با طراوت ، شادمان

 

اسب من هفتاد سالي زنده است

روحِ راكب تا ابد پاينده است

 

حق تعالي منشأ اكسير ما

اين جهان را كرده در تسخير ما

 

هر چه خواهي آن شود بي گفتگو

ليك بر ضد خدا گامي مپو

 

گر خلاف حرف حق كردي عمل

مي شود در زندگي پاي تو شَل

 

گر بخواهي تو نشاطِ بيكران

در حريم حق عمل كن در جهان

 

جنبه هاي عاطفي بُعدي دگر

رابط انسان باشد با بشر

 

عاطفه آرامشِ دنياي من

دوستي ها تكيه گاه پاي من

 

دوستانِ من صفاي زندگي

زندگي هم كشتزار بندگي

 

جسم و روحيه اگر تكميل شد

روح ما آماده تحويل شد

 

چون تحول كرد ديگرگون شود

از حيات مادي بيرون شود

 

مي رود تا سرزمين ما ورا

مي كند ديدار با جل علا

 

بُعد اصلي هيچ مي داني چه بود؟

نزد آن ، اين جنبه ها بازيچه بود!

 

بُعد اصلي جنبه ي وصل و حضور

رابط انسان با دنياي نور

 

ربط انسان با خدا تبيين كند

جايگاه اصلي اش تعيين كند

 

معرفت اينجاست ، لنگر افكنيد

مابقي فرع است ، استاد منيد

 

در عقيده هرچه كوشاتر شوي

بر هدف واصل و كاراتر شوي
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:36  توسط محمدایوب کاظمی  | 

اميد

 

هر اميدي كه به دل افتاده است

نقشه آينده ات را داده است

 

هر اميدي كه به دل مي آوري

صحنه آينده ات مي پروري

 

با اميدم بسته شد آينده ام

من ز نيروي اميدم زنده ام

 

هر كه اميدي كند او برده است

ميوه آينده اش را خورده است

 

ريشه آينده در اميد توست

تا چه اميدي كني در خود درست

 

هر كه بي اميد شد در زندگي

او نبيند جز غم و افسردگي

 

در دل خود بذر اميدي بكار

تا شود خوبي به سويت آبشار

 

اين اميد تو چراغ راه شد

رهنما چون جلوه الله شد

 

گر كه منفي بر جهان كردي نظر

حاصل تو مي شود قهر و شرر

 

اين نگاه تو جهان سازِ تو شد

خواستي آن را و دمساز تو شد

 

اين نمازي كه خدا گفته بخوان

مثبت انديشي است روزان و شبان

 

گر شوي عارف به معناي نماز

مي كني معراج با درهاي باز

 

اين چنين سُنت بپا كرده خدا

تا شود دنيا به دست تو بنا

 

چشم خود ، از نو ، شستشو كنيم

جور ديگر بر حقايق رو كنيم

 

تا حقايق معني ديگر شوند

آبها در وادي ديگر روند

 

آب چون ريزد به كشتزار ما

مي نمايد سكه ، كار و بار ما

 

پس بيا از بي خيالي دست شوي

نا اميدي را فكند در آب جوي

 

جاي يأس و نا اميدي زنده شو

با اميد و مثبت انديشي برو

 

هر كه فكري كرد ، فكرش جان گرفت

وضع قبلي اش سر و سامان گرفت

 

فكر تو اكسير بوده اي رفيق

از چه غافل بوده اي از اين شفيق ؟

 

تو نگو كه اين اميدم خالي است

ني ! خطا گفتي ، كه بذر عالي است

 

بذر ، اول كه درخت ميوه نيست

غوزه هم در ابتدا كه گيوه نيست

 

امر حق قانون ديجيتالي است

ني شعار خالي و جنجالي است

 

سنت حق بي برو برگرد شد

گيوه را وركش زمان درگرد شد

 

ما كشاورز و جهان هم كشتزار

هر چه مي خواهي در اين دنيا بكار

 

آنچه را كه كاشتي وقت درو

« گندم از گندم برويد ، جو ز جو »

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط محمدایوب کاظمی  | 

اسم خدا

 

معني اسم خدا داني كه  چيست؟

نزد موجودي بجز انسان نيست

 

آنچه مي گويي نه آن باشد عزيز !

علمهاي سرسري بيرون بريز

 

اسم اعظم زر كند سنگ و تراب

گفتمت الله اعلم بالصواب

 

معني اسم خدا  اوصاف  توست

آن زماني كه  صفت  سازي درست

 

هر صفت كه در درون ايجاد شد

اسمي از اسم خدا بنياد شد

 

اين صفت هرچند پررنگـتر شود

اسم حق در تو فراوانتر شود

 

قرب حق وصف تو را پر مي كند

سنگ خاراي تو را دُر مي كند

 

در صفتهايت بيا  تجديد كن

وصفها را پرتر و  پر ديد كن

 

هر چه وصف تو فراوان  مي شود

قيمت روحت  دو  چندان مي شود

 

وصف حق را در خودت ايجاد كن

اسم حق را در دلت بنياد كن

 

وصفها تنها به انسان جـور شد

غير انسان زين  فضيلت دور  شد

 

غير انسان در صفت مختار نيست

ثابت است و راكد و هوشيار  نيست

 

آنچه انسان را كند صاحب عيار

اختيار است اختيار است اختيار

 

هرچه موجود است در تسخير تو

زندگي در ساحت تدبير تو

 

اين همه اوج و شكوه و اقتدار

داده در دست تو ذات كردگار

 

معرفت ازحق به دست آورده اي ؟

بهره اي از وصل قربت برده اي ؟

 

لذت ذكر  خدا آن كس چشيد

كه به عالم  غير حق اصلا  نديد

 

چون به عالم غير حق كردي نظر

از كجا لذت برد سمع و بصر؟

 

حوزه ها ! آتش زنيد  اوهام را

پخته مي سازيد آيا خام را ؟

 

آبها در كوزه  و گرد جهان

من بگردم پيش اين و نزد آن

 

گر بگردي مي توان پيدا نمود

جان را با عطر آن شيدا نمود

 

بشكند دستي كه چالش مي كند

جاي قطع دست مالش مي كند

 

علمهاي ظاهري وكم اثر

هر گز از آنها نشد شق القمر

 

با عقايد  جان ما سيراب شد

بي عقايد روح ما بي تاب شد

 

جان ما خشكيد سيرابش كنيد

در حيات برزخي خوابش كنيد

 

اي دريغا درسي از توحيد نيست

چشمها باز است وليكن ديد نيست

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط محمدایوب کاظمی  | 

من يشاء

 

بارها قرآن را من خوانده ام

ليك در معناي آن وامانده ام

 

هركجا كه « مَن يَشاء ...» آمد به كار

فاعلش در آيه ها انسان شمار

 

فاعلش را بر خدا نسبت مده

نام اين موضوع را قسمت منه

 

دست حق ، دست تو را كرده است باز

تا به پاي خود رَوي سوي فراز

 

گر كه هرچه حق بخواهد ، من شَوَم

پس چرا من داخل آتش رَوَم؟

 

كارها گر انتسابش بر خداست

بر منِ بيچاره كيفرها چراست؟

 

پس بدان كه « مَن يَشاء ...» اين كتاب

جز به تو هرگز نباشد در خطاب

 

تو نگو كه نقش حق اينجا چه بود؟

غير حق در اين جهان چيزي نبود!

 

آنچه داريم و نداريم از حق است

هر چه گويم ، هر چه گويي مطلق است

 

ليك داده اختيار زندگي

او به دست من براي بندگي

 

اختيار كارها دست من است

ليكن او سرمايه ي هستِ من است

 

در مَثَل دريا به موجش اختيار

داده و گفته كه آزادي به كار

 

خوب و بد را  هم شناسم مو به مو

چون رسول(ص) آمد و عقلم پيش رو

 

اين دو مرجع حجت كار من است

در عمل ميزان و معيار من است

 

پس بخواه و بي نهايت كن سفر

تا بيابي از حيات خود ثمر

 

هم در اين دنيا بهشت دنيوي

هم قيامت بهره هاي معنوي

 

بهره هاي معنوي فوق من است

لذت آن بيش از حد تن است

 

در خطورت هم نمي آيد بهشت

آنچه حق از بهر كار تو نوشت

 

آنچه اندر وَهم نايد آن دهد

فوق تفسير بني آدم دهد

 

گر تصور كرد انسان ، آن جهان

مي ربايد شادي اش در لحظه ، جان

 

جان دهد انسان ز شوق آن جهان

همچنان كه كافران از هول آن

 

بس كنم ، درد سرت را كم كنم

بر مقام كبريا سر ، خَم كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:34  توسط محمدایوب کاظمی  |